تبليغاتX
شهید گمنام

شهید گمنام

امام صادق ع : شفاعت ما هرگز به کسی که نمازش را سبک بشمارد‘ نمیرسد

خاطرات شهدا

 در بين بچه هاي( ا ط ـ ع) تكيه كلامي مرسوم بود كه بشوخي به كسي كه خيلي با اخلاص بود و زياد از حد در حالت نماز و دعا بود و حال ميكرد و نوراني بود , مي گفتند فلاني بوي الرحمان مي دهد, يعني وقت شهادتشه و شهيد مي شه.

تكيه كلامي هم بود كه بعد از نماز براي خنده ميخواندند, دستها را بالا مي گرفتند و مي گفتند, الهي تركشي قليل و مرخصي كثير ,و همه مي زدند زير خنده............ با توجه به نيازي كه واحد طرح و عمليات (ط ـ ع) داشت شهيد علي چيت سازيان به من ماموريت داد تا به آن واحد بروم.

من هم چون با منطقه آشنائي داشتم ,هر گردان که با فرماندهان خودش به خط مي آمد ؛ من آنها را با خط خودي و دشمن آشنا مي كردم .

مقر ما هم در مقر قبلي فرماندهي عرا قيها بود كه به دست ما افتاده بود و با لشگر عاشورا هم جوار و هم سنگر بوديم.

يك روز صبح نماز را خوا ندم و آهسته فقط طوري كه برادر محمد بختياري كه از بچه هاي شوخ (اط -ع) بود بشنود, گفتم الهي تركشي قليل و مرخصي كثير ............ او هم با خنده گفت الهي آمين .

از طرف فرماندهي( ط -ع) به من گفته شد كه فرماندهان گردان 153 براي توجيه منطقه مي آيند و من بايد آنها را به خط ببرم.

حدي كه به ما داده بودند زير آ تش شديد دشمن بود ,و خاكريز خط هم بسيار كوتاه بود ............ بايد براي حركت در خط طول مسير را بصورت خميده راه مي رفتيم تا از ديد و تير رس دشمن در امان باشيم.

آقايان آمدند ............ من آنها را به جلو بردم , بصورت خميده و دولا همه ي راه را رفتيم ............ همه ي خط و جاهائي كه نياز بود آنها با آن آشنا و توجيه شوند را ديدند و بطرف مقر فرماندهي حركت كرديم .

من در جلو راه مي رفتم و آنها پشت سر من به ستون يك و با فاصله........ يك آن صداي سوت خمپاره 60 را شنيدم ولي حتي فرصت دراز كشيدن را هم به ما نداد...........با شدت به خاكريز خوردم ............ بعد از چند لحظه به عقب نگاه كردم ......... در ميان گرد و خاك همراهانم را ديدم ........... همه آنها به روي زمين افتاده بودند و از يك يا چند جا زخمي شده بودند ........... فوري خودم را برانداز كردم و متوجه شدم از ناحيه آرنج دست چپم به شدت زخمي شده ام و استخوانهاي آن بيرون زده .............. بقيه هم بد جوري زخمي شده بودند .........حال يكي دو نفر از آنها وخيم بود .

فوري از جايم بلند شدم و با دست راست محل آسيب ديده را گرفتم و به طرف سنگر بهداري دويدم........... در بين راه بچه هائي كه ما را ديده بودند بسمت ما مي دويدند و برانكاردي هم در دستشان بود........... به من كه رسيدند خواستند مرا با آن ببرند كه گفتم سراغ زخمي هاي ديگر بروند چون حال آنها خيلي بد است .

خودم را به بهداري رساندم امدادگر فوري استخوانهاي بيرون زده را پاك و ضد عفوني كرد ............ با وسايل باند پيچي آن را بست و با آمبولانس به عقب رفتم.

در بين راه دو مطلب ذهنم را مشغول كرده بود ......... ـــ  اينكه با اين جراحتي كه برداشته بودم ديگر نمي توانستم در عمليات آينده كه قرار بود به همين زوديها انجام بگيرد شركت كنم خيلي ناراحت بودم و جدا اشكم در آمد............ باور كنيد از درد محل جراحت اينقدر ناراحت نبودم ............. ـــ مطلب دوم اين بود كه به ياد دعاي اول صبح افتاده بودم و در ذهنم تصور مي كردم زماني را كه محمد براي بچه هاي( ا ط-ع )تعريف مي كند .............. آنها هم كه منتظر يك چنين موضوعي هستند, نشسته اند و به حال زار من مي خندند ................. همين موضوع مرا به خنده انداخته بود .

اتفاقا بعد از عمليات تعداد زيادي از دوستانم هم شهيد شده بودند........... حا ل و روز خوبي نداشتم............ وقتي بچه ها به عقب بر گشتند و به عيادتم مي آمدند, همين موضوع را مي گفتند و مي خنديديم .........تا من باشم ديگر از اين دعاهاي مستجاب الدعوه نكنم . 

يا علي مدد


 

● 

هوالبصير

بعضي مواقع آدم در عالم خواب و رؤيا چيزي را مي بيند و يا به او الهام مي شود كه وقتي به آن فكر مي كند متوجه صادق بودن آن مي شود .و پي به حقانيت مطلبي مي برد, و حالا اوست كه بايدچگونگي بهره گيري از آن را بداند.

شهيد عزيز علي چيت سازيان در روزهاي اول ماه آذرسال 66 به لقاء ا...رسيد.

دوستان ايشان در اين روز همه ساله براي او وشهداي ديگر اطلاعات وعمليات لشگر انصارالحسين (ع) مراسم بسيار با شكوهي برگزار مي كنند.

حدود 3سال پيش ؛ تقريبا 2 ماه به اين مراسم مانده بود كه خواب شهيد علي آقا را ديدم كه مرا خيلي به فكر فرو برد.

در عالم خواب ديدم من بهمراه چند نفر از دوستان در حال بالا كشيدن از يك كوه بلندي هستيم؛ تقريبا به نيمه هاي كوه رسيده بوديم و به محلي كه همه اش صخره بود رسيديم ,به هر مشقتي بود مقداري از آ ن را بالا رفيتم ,تا  به جائي رسيديم كه نه راه پيش داشتيم و نه راه برگشت , صخره ها خيلي بلند و تيز بود ؛ هيچ جائي براي گير دادن دست و پا در آن نبود. تا حد اقل بتوانيم مختصري پيش و يا پس برويم, در بد وضعيتی گير افتاده بوديم نمي دانستيم چكار بايد بكنيم در اين حالت به يكباره از قله آن كوه به سمت ما طنابي انداخته شد با خوش حالي از آن گرفتيم و به بالارفتيم و جالب اينكه بوسيله آن طناب ما را به سمت بالا مي كشيدند .

من هم با شادي و شعف كه بالاخره نجات پيدا كرديم از آن طناب گرفتم و به راحتي به بالا رفتم.

وقتي به قله رسيدم ديدم علي آقا در بالاي قله ايستاده و يك سر طناب را در دست دارد و در حال بالا كشيدن ما هست.

در همان موقع از خواب بيدار شدم , و در جايم نشستم ,بفكر فرو رفتم ,البته از اينكه بعد از مدتها علي آقا را ديده بودم خيلي خوشحال شدم ولي چيزي كه مرا بفكر فرو برد اين بود كه اين بالا كشيده شدن از آن كوه بوسيله ايشان با آن وضعيتي كه داشتيم چي بود و چه چيزي مي خواستند به ما بفهمانند.

در حال فكر كردن بودم كه به مطلبي رسيدم , و آن اينكه علي آقا با اين كارش مي خواست به ما بفهماند كه در موقيت سختي قرار گرفتيم و اگر تا اينجا هم رسيديم همه عنايت خود شهداست و آنها به ما كمك ميكنند ,اگر هم تا اينجا رسيديم با كمك و دستگيري آنهاست , زماني به خودمان نباليم كه اين مائيم كه تا اينجا رسيديم وگرنه در وسط راه مي مانيم و چه بسا به هلاكت برسيم , پس مبادا از شهدا غافل شويم.

اي شهيدان به حق سيد و سالار تان حضرت امام حسين (ع) قسمتان ميدهم لحظه اي ما را تنها نگذاريد كه به فلاكت و هلاكت مي افتيم ...

“ يا علي مدد “

 

مبعث ساحل آرام دريای پر تلاطم رسالت بر همه موئمنان مبارک باد

 

مبعث پيامبر رحمت

 

ـ اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار كن  (آيات 1و 2/ سوره مدثر)

 

جامه بخود پيچيده آغاز وحي و بعثت نبوي

...... محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد:

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم!

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت:

ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان مي آورم........

ـ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

ـ محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست ليكن او رسول خدا و خاتم انبياء است.... (احزاب/40)

 

-صبح روز شانزدهم ذي الحجه سال بيست و پنجم واقعه فيل درست چهار سال و نه ماه وشش روز پس از «فجار» چهارم بودكه محمد همراه مسيره از مكه پا بيرون نهاد. «1» در راه هنگامي كه به «ابواء» رسيدند به سر قبر مادر خود رفت و آن را زيارت كرد... در مدينه هم فرصت يافت كه به «دار النابغه» سر بزند و قبر پدر را زيارت كند و نيز از اقوام مادري، حالي بپرسد.

 

در بصري به مسيره گفت: وقتي دوازده ساله بودم با عمويم ابوطالب در سفر شام به اينجا رسيديم در همين صومعه كه بالاي آن چشمه مي بيني مرد راهبي عبادت مي كرد به نام بحيرا مردي نوراني و مهربان بود. ... او كه به هنگام گفتن اين خاطره ها همراه مسيره مشغول محكم كردن بارهاي يكي از شتران بود نگاهي به صومعه افكند و گفت:ـ نمي دانم طي اين دوازده سيزده سال كه به اينجا نيامده ام بحيرا مرده است يا هنوز زنده است و در صومعه عبادت مي كند.

صدايي از پشت سرمحمد پاسخ داد.

ـ مرده است خدا او را رحمت كنكد.

ـ شما كه هستيد؟ و از كجا مي دانيد او مرده است؟

ـ نام من «نسطور» است؛ جانشين بحيرا در همين صومعه هستم شما را از درون صومعه ديدم به نزدتان آمدم بخشي از سخنان شما را ناخواسته شنيدم خداوند بحيرا را رحمت كند اكنون كه شما را مي بينم در مي يابم كه او كاملا درست گفته بوده است تمام نشانه هايي را كه در مورد پيامبر آخر خداوند در كتابهاي ما آمده است در شما مي بينم؛ نام شما بايد محمد باشد بحيرا ماجراي ملاقات خود با شما را براي من گفته بود. به زودي به پيامبري مبعوث خواهي شد............. زت زياد ............... يا حق.


 

● 

بسم رب الشهداء

مدتي بود كه با برو بچه ها بفكر برگذاري مراسم يا همايشي براي شهداي گردان غواصي بوديم ,ولي به هر دليلي كار جور درنمي آمد .چون بيشترين شهدائي كه گردان داده بود در عمليات كربلا 4 بود ولي زمانش به اوايل دي ماه مي خورد كه در همدان هوا بسيار سرد و غير قابل تحمل ميشه, در آخر قرار شد برنامه را روي 20شهريور كه مصادف با عمليات جزيره مجنون ميشد و بچه هاي غواصي هم در آن شركت كرده بودند بر گذار كنيم.

كار از حدود 4 ماه قبل از ماه خرداد شروع شد, من كه متاسفانه در تهران مشغول بودم و نمي توانستم زياد در خدمت دوستان باشم. و حجم كار و پيگيري به روي دوش دوستان مستقر در همدان افتاد.

مسئوليت كار به برادرم حاج محسن جام بزرگ كه در عمليات معاون اول من بود و از آزاده هاي بسيار گرامي هست افتاد .

جلسات متوالي و پيگيريهاي زيادي داشتند و نتيجه هم به ما مي رسيد,از طرفي تقسيم كار هم شد.

دعوت از سخنران بر عهده يكي از فرمانده لشگرهاي سپاه گذاشته شد ,دعوت از مداح معروف تهراني هم بر عهده من بود و...بهمين ترتيب كار ها بين دوستان تقسيم شد.

من 3 گروه پيگيري براي دعوت از مداح درست كردم, و هر كدام سراغ چند تا از آنها مي رفتند,و حتي از چندتا از آنها هم نيمچه قولي گرفتيم . ولي چون زمان برنامه به 13 رجب برمي خورد اكثر آنها يا خودشان برنامه داشتند و يا در سفر زيارتي بودند و يا به مكه مشرف شده بودند.وحتي تا شب مراسم پيگير مداح بوديم ولي نشدكه نشد.

از طرفي كار دعوت از سخنران نيز با مشكل روبرو شوده بود و ما هم همه كار ها و دعوت نامه ها را ارسال كرده بوديم و كاري نمي شد كرد,و بايد تا آخرش مي رفتيم .

شب قبل از برنامه يعني شب پنج شنبه همراه بچه ها تا ساعت 1 بامداد در تالار معلم براي دكور بندي و درست كردن صحنه بوديم واقعا بچه ها زحمت زيادي كشيدند دكور بسيار زيبائي شده بود , پرده اي برزنتي كه روي آن زمينه ابي اسماني بهمراه ابي دريائي به ديوار سن نصب شده بود و روي سن نيز يك دستگاه قايق جي مي ني آورده و آن راباد كرده بودند و يك قبضه دوشگا روي آن گذاشته شده بود,و ماكت يك غواص در پشت قايق بود 3حلقه سيم خاردار حلقوي جلوي سن گذاشته شده بود كه توسط ني ها پوشيده شده و روي آن نيز تعدادي چفيه و پيشاني بندكه توسط پنكه به حركت در مي آمدند ريخته.و مقداري ني در دور و بر قايق و سنگري كه چيده شده ؛گذاشته بودند.

جدا دستشان درد نكند ؛ كار خيلي قشنگي كرده بودند. آدم را به زمانهاي صفا و صميميت , عشق و يكرنگي ..........خلاصه به زمان جنگ مي برد.

قرار شد بجاي سخنران , من و حاج محسن و حاج حسين بختياري و حاج حسين يلفاني از كربلا 4 خاطره بگيم.

برنامه شروع شد, دل توي دلمان نبود .همه اش فكر مي كرديم كار خراب نشه اما انگار كسي مي گفت كه غصه كار را نخوريم خودش درست مي شه.

الحمدا.. كار داشت خوب پيش مي رفت و من هم چند دقيقه اي به حضار خير مقدم گفتم , حالا جمعيت آنقدر زياد شده بود كه سر پا ايستاده بودند.

برنامه حال وهواي معنوي عالي پيدا كرده بود.

مثل هميشه از ميان خيل عظيم مسئوليني كه دعوت شده بودند به اندازه انگشتان دو دست نيامده بودند كه البته فقط خودشان ضرر كردند و از فيض حضور در مراسم شهدا جا ماندند.

حالا نوبت ما 4 نفر شده بود كه بايد ميرفتيم روي سن و روي قايق مي نشستيم و خاطره مي گفتيم.

ما هم شروع به گفتن خاطره كرديم از قبل هماهنگ شده بود كه هر كس تا كجا عمليات را شرح بدهد.

اما انگار مجلس را كس ديگري مي چرخاند و ما هيچ كاره ايم. چون در حال گفتن خاطره حال عجيب و غريبي به مجلس داده شده بود حال معنوي به حد اعلاي خودش رسيده بود. ما مي گفتيم و گريه و اشك امانمان نمي داد و جمعيت هم در حال گريه و اشك ريختن بودند..از عمليات و شهدا و مظلوميت آنها گفتيم در خلال گفته هامان هم چندين بار نام سردار شجاع و رشيد اسلام شهيد علي چيت سازيان برده شد در صورتي كه ايشان در گردان غواصي نبودند.

بعد از برنامه ما , مداحي و... برنامه تمام شد .

حالا هر كه از سالن بيرون مي آيد حرفي مي زد و از برنامه تعريف مي كردند و ما هم مي گفتيم اين كار ما نبود بلكه شهدا همه كاره بودند چون خود ما مي دانستيم كه كار ما اينطوري جواب نمي داد.

فرمانده سپاه همدان سردار ...مي گفت من زياد از اين مراسمات و برنامه ها ديده ام اما اينطور كاري را تا به حال نديده بودم واقعا كار قشنگ و با حالي بود .

ما هم بيشتر باورمان مي شد كه كار بايد در دستان خود شهدا انجام گرفته باشد.

هنوز توي حال و هواي كار بوديم كه يكي از عزيزان خوابي را كه يكي از سرداران سپاه (كه در نيروي زميني سپاه مسؤليت دارد و از دوستان زمان جنگ و از فرمانده گردانهاي همدان بود و درمراسم شركت كرده بود و بعداز برنامه هم رفت و ما ايشان را نديديم)ديده بود براي ما نقل قول كرد.

گفت:از زمان شهادت علي چيت سازيان (فرمانده اطلاعات وعمليات و فرمانده محور عملياتي لشگركه محبوب همه بسيجيان استان همدان بود و از اسطوره هاي زمان جنگ لشگر همدان است )او را در خواب نديده بودم تا شب قبل ,يعني ديشب , او را در خواب ديدم كه با لباس سبز در مجلسي كه انگار همين مجلس و با همين دكور بود در حال خدمت به جمعيت و رفت و آمد در بين آنها بود.

انجا بود كه يقين پيدا كرديم كه ما هيچ كاره بوديم و اين شهدا بودند كه مجلس را گرداندند,و حتي آبروي ما را هم خريدند.

حالا شهدا به خاطر چي جلو آمده بودند خدا داند و بس .

“ يا علي مدد “


 

● 

 

هوالحبيب

كسي مي تواند از سيم خاردار هاي دشمن عبور كند كه در سيم خاردارهاي نفس خود گير نكرده باشد

اين جمله پر معنا تكيه كلامي بود كه شهيد بزرگوار علي چيت سازيان فرمانده دلير و شجاع اطلاعات و عمليات لشگر 32 انصارالحسين هميشه در جلسات و صحبتهاي خود به نيروهاي شناسائي مي گفت ,و به همه توصيه تذكيه نفس مي كرد و خودش نيز دائما لبانش براي ذكر خداي متعال حركت دائمي داشت.

در آخرين روزهاي بهاري سال 63 به واحد اطلاعات و عمليات لشگر ماموريت شناسائي منطقه سومار داده شد.

ارتفاعات منطقه مشرف به شهر مندلي عراق بود ؛ و همين امر آنجارابراي ما و عراقيها بسيار استراتژيك و حساس كرده بود .

ارتفاعات توسط شيارهاي عميق و تپه ماهورهاي بسياري احاطه شده و تقريبا آنموقع از سال ميل به سبزي و زردي ميزد.

خيلي زود در آنجا مستقر شديم و مسئول تيمهاي شناسائي به ديگاه هيدك كه تقريبا بلندترين ارتفاع منطقه بود رفته و ازديدگاه ديده باني با دوربين بزرگ خرگوشي كل منطقه و با خطي كه مي بايست تيم ما شناسائي شود توجيح شديم و هر تيم مسير حركت خودش را به محدوده شناسائي مربوطه بررسي كرد.

تيم ما راه كاري را انتخاب كرد كه با توجه به شيار هاي زياد آن مي توانستيم در روز تا حدودي از مسير را به سمت خط دشمن پيش برويم , و وقتي هوا تاريك شد بقيه راه را كه در ديد دشمن بود ادامه بدهيم .

فرداي آن روز تقريبا 3 ساعت به غروب مانده بود كه بهمراه دو نفر از بچه ها به راه افتاديم و چون مسير را براي اولين بار مي رفتيم با احتياط كامل حركت مي كرديم , و به خط دشمن نزديك مي شديم , تا جائي كه سنگر هاي عراقيها به راحتي ديده مي شد.

بصورت سينه خيز به روي يال بالاي شيار رفتيم ,از روي يال ميدان موانع عراقيها شروع مي شد ,3 رشته سيم خاردار حلقوي و بعد انواع مينهاي ضد نفر از والمر گرفته تا گوجه اي وگوشتكوبي و منور و... به عرض حدود 20 متر كاشته شده بود.

تنگه اي در آن طرف مينها وجود داشت جلوي آن يك سنگر نگهباني بود كه كار را براي جلوتر رفتن و عبور از ميدان مين دشوار مي كرد.

همانجا پنهان شديم تا هوا تاريك شد و از تاريكي هوا استفاده كرده و شيارها و تپه هاي اطراف را بررسي كرده و به عقب برگشتيم ,از اينكه خيلي زود به ميدان مانع وخط دشمن رسيديم و عنايت خدا نصيب ما شده بود بسيار خوشحال بوديم.

علي آقا ي چيت سازيان خصوصيت خاصي داشت و آن اين بود كه هر وقت تيمي براي شناسائي جلو مي رفت تا آمدن آنها بيدار مي نشست تا از گشت شناسائي برگردند و نتيجه را مي گرفت و اگر كاري به نتيجه نهائي مي رسيد , قرار شناسائي مجدد با حضور خودش را مي گذاشت تا مسير را چك كند و اطمينان لازم را در رابطه با آن كار بدست آورد.

ايشان بعد از شنيدن گزارش كار تيم ,جهت شناسائي مجدد قرار فردا را گذاشت.

مانند روز قبل 3ساعت به غروب بهمراه علي آقا حركت كرديم , بعد از حدود 5/1ساعت به محل مورد نظر رسيديم.

دو نفر از بچه ها كه همراه ما بودند را براي تامين و كمين در همانجا گذاشتيم تا در موقع نياز از ما حمايت كنند.

با علي آقا آهسته حركت كرديم  و از شيار روز قبل بالا رفتيم ,هوا كاملا روشن بود و ما هم روي يال دراز كشيده و اطراف و موانع عراقيها را بررسي مي كرديم ,و درباره راه كار و مواضع دشمن آهسته صحبت مي كرديم و ايشان هم توصيه هاي لازم را مي داد.

علي آقا سؤال كرد,داخل ميدان موانع را بررسي كرديد؟

ـ خير, تاحالا داخلش نرفتيم, انشاءا...اگر تا اينجا مسير مورد تائيد باشه با تاريك شدن هوا داخل ميدان مين را هم بررسي مي كنيم .

ـآن سنگر جلوي تنگه نيرو داره ؟

ـ آن سنگر نگهباني تنگه است و مواظب ميدان مين هم هست و حتما نيرو داره .

ـ پس حتما نمي دانيد داخل تنگه چي هست ؟

ـ خير, امشب جلو مي رويم و تنگه را بررسي مي كنيم .

علي آقا به فكر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت:

بلند شو ,بايد جلوتر برويم, تا هوا روشنه بايد داخل تنگه را ببينيم .

ــ علي آقا توي اين وقت روز كه نمي شه , ميدان مين و تنگه نگهبان داره و حتما ما رو ميبينند.

علي آقا چند بار اينموضوع را تكرار كرد ومن هم رفتن به جلو را به تاريك شدن هوا موكول مي كردم.

در آخر ايشان باچهره اي درهم وناراحت گفت : الان بايد داخل تنگه را ببينيم,ما بايد بدانيم كه از كدام راه كار بچه هاي عزيز اين مردم را به جلو مي فرستيم ,بايد راهي را انتخاب كنيم كه كمترين خطر را براي نيروهاي پياده داشته باشد.

از جايش بلندشد, من نمي دانستم چكار كنم ,دستش را گرفتم.

گفتم‌:علي آقا صبر كن هوا تاريك بشه , الان ما رو مي بينند .

ــ انشاءا... نمي بينند و شروع به خواندن و جعلنا... كرد و تمام قد بلند شد و راست بطرف سيم خاردارها حركت كرد.

به او نزديك شدم و مجددا دستش را گرفته و گفتم :

ــ علي آقا نرو, ما رو مي بينند.

در اين هنگام سخني گفت كه لرزه بر اندامم افتاد, و ديگر هيچ حرفي براي گفتن نداشتم.

رو به من كرد وگفت:

ــ انشاءا...ما رو نمي بينند, چون ما صاحب داريم , ما صاحب الزمان داريم.

با گفتن اين جملات دست به زير سيم خاردارها برد و آنها را مقداري بالا آورد و از آن عبور كرد.

من هم در جاي خودم ميخكوب شده و قدرت حركت نداشتم , و نگاهش مي كردم.

در اين موقع بود كه به ياد حرفش افتادم كه كسي مي تواند از سيم خاردار هاي دشمن عبور كند كه در سيم خاردار هاي نفس خود گير نكرده باشد.

از آنهمه ايمان و توكل وشجاعت در حيرت افتادم , يك لحظه به خود آمدم و علي آقا را ديدم كه در آنطرف سيم خاردار مرا نگاه مي كند .

خجل و شرمنده بطرفش حركت كردم از سيم خاردار ي كه او بالا زده بود عبور كردم و با ايشان زانو به زمين زده و سر نيزه را بيرون آورده و شروع به حركت در ميدان مين كرديم .

زير چشم نيم نگاهي به سنگر بالا ي سرمان داشتم , و زير لب وجعلنا... و يا علي مدد“خواندم .

زير سنگر نگهباني قرار گرفتيم و از روشنائي هوا استفاده كرده و داخل تنگه را به خوبي شناسائي كرده و با وجود اينكه احساس مي كردم يك نفر داخل سنگر است با موفقيت شناسائي را انجام داده و به عقب برگشتيم و آنجا بود كه شمه اي از روح بلند و متعالي ومعنويت بالاي علي آقا چيت سازيان را ديدم .

روحش شاد وراهش پر رهرو باد.

 

● 

بنام خداوند شافي

روز پنج شنبه 30/5 تلفنم زنگ زد و به  من گفتند فتح ا...مداح علي در بيمارستان سيناي همدان به دنبال بحث شيميائي بستري شده و گفته مي خواهد ترا ببيند,و اصرار دارد قبل از اينكه به تهران برويد ترا ببيند. قرار گذاشتم روز جمعه به ديدنش بروم .

روز جمعه ساعت 12 به بيمارستان رفتم طبقه چهارم اتاق 2 مداح روي تخت دراز كشيده و يكي از دوستان هم كنارش بود وقتي مرا ديد بسيار خوشحال شد ,او را در آغوش گرفتم و بوسيدم بوي همان قديما رو مي داد بوي جبهه, بو ي خرمشهر و شلمچه .

حالش رو پرسيدم و فقط خدا رو شكر مي كرد  از  وضعيت جسمانيش جويا شدم , گفت الحمدلله خيلي خوبم .

من كه مي دانستم او چه وضعي دارد , يكي از چشمانش بر اثر اصابت تركش تخليه شده, چند تا  از مهره هاي گردنش بوسيله دستگاهي نگه داشته شده , بر اثر عوارض شيميائي كليه و كبدش دچار نارسائي شديد شده است .

نفس تنگه شديدي دارد؛ يادم هست حدود 10سال پيش كه براي زيارت عاشورا به منزلش رفته بودم توي خانه اش كپسول اكسيژن بزرگي بود كه هر وقت نياز داشت از آن استفاده مي كرد.

ولي الان توي بيني اش لوله گذاشته بودند كه به كپسول بزرگ اكسيژن متصل بود, و بوسيله آن تنفس ميكرد , روي ميز كنار دستش يك وسيله بود كه وقتي تنفس برايش سخت ميشد از آن استفاده مي كرد چيزي شبيه دستگاه بخار و مي گفت تنفس را راحت مي كند و ششهايم را باز مي كند.

و دركنار آن هم سه جور اسپره كه براي تنگي نفس استفاده مي كرد.

گفت همين سه روز پيش مي خواستند كبدم را عمل كنند به خاطر تنفسم ناچار شدند از نيم تنه بي حسم كنند و عملم رو انجام دادند, و هيچ يك از اعضاي خانواده ام رو خبر نكردم چون مي آيند و ناراحت مي شوند به آنها گفته ام هفته اي يكبار به ديدنم بيايند؛ بچه هام ديگر بزرگ شده اند و وقتي مرا اين جوري مي بينند غصه مي خورند , همان بهتر كه فقط هفته اي يكبا ر بيايند.

من هم بدون اينكه حرفي بزنم فقط گوش مي دادم و حرفش را قطع نمي كردم :غم وغصه تمام وجودم را گرفته بود و در برابر عظمت مداح مثل كاهي بودم در برابر كوه هر چه او تعريف مي كرد من ذره ذره آب مي شدم و كوچكتر.

گاهي هم در اين ذهن خراب شده خودم مرور مي كردم مداح چه كاري با من دارد ؟ من چه بايد بكنم , او چه كار واجبي دارد كه اينقدر اصرار به ديدن من بيچاره داشته ,حتما مشكلي دارد كه من بايد پيگيري كنم...

از همه جا صحبت كرد از زمان جنگ روزهاي خوش آن موقع از پدر شهيد حميد نظري كه تا ديروز پيش او بستري بوده و روز پنج شنبه به برحمت خدا رفته ,از برادر عزيزم سيد امير باب الحوائجي كه بر اثر گاز شيميائي در آنجا بستري بوده كه ديگر اميدي به او نيست و تومور تمام بدنش را گرفته و سرطان وارد خونش شده و... دعا كنيد او خوب شود و... و وقتي از خودش پرسيدم گفت الحمدلله خيلي خوبم و ناراحتي ندارم ,به امام زمان الان هيچ ناراحت نيستم , به خدا اصلا از اينكه اينجا هستم ناراحت نيستم و حالم هم خيلي خوب است و فقط خدا كند يك ذره از آن كارهاي توي جبهه قبول باشد برايم بس است.

 ان شاءلله همين روزها مرخص مي شوم و قرار است هفتم مهر به حج مشرف بشوم , بعد از برگشتن حتما دعوتت مي كنم بايد بيائي.

حاج كريم از اينكه مزاحمت شدم و گفتم حتما بيائي اينجا و من ترا ببينم مرا ببخش به خدا اگر اين كاري كه مي خواهم بهت بگويم نبود اصلا مزاحمت نمي شدم.

حالا من با خودم فكر مي كنم خدايا چه خواسته اي دارد و دعا مي كردم چيزي بخوا هد كه بتوانم انجام بدهم.

وچشمهايم را به دهنش دوخته بودم و از اينكه اينقدر عذر خواهي مي كرد هم شرمنده مي شدم و هم فكر مي كردم بايد كار مهمي باشد و بالاخره دهان باز كرد .

گفت:حاج كريم مشكلي براي يك بنده خدا پيش آمده كه قبلا از همكاران شما بوده و آدم آبرومندي است و تو خوب مي شناسيش و درشهرداري كار مي كرده و بخاطر اختلاف سليقه بين يكي از معاونين شهردار و اداره ديگري با ايشان برخورد شده و براي خودش وخانواده او مشكلاتي بوجود آمده است , و اين مسئله باعث اختلاف شديد خانوادگي شده و از ناراحتي حتي در بيمارستان هم بستري شده وسه تا دختر دارد ناراحت آنهاست به جان سميه ام من فقط ناراحت دختر هاي او هستم در غير اين صورت اصلا وقتت را نمي گرفتم .

من هم همينطور او را نگاه مي كردم و به او خيره شده بودم بايد براي خودت تصور كني آدمي با آن وضعيت و با آن حال و روز در به در بدنبالت باشد و خواسته اي داشته باشد آنهم نه براي خودش بلكه براي ديگري , خدايا اين بچه ها كي هستند , من به چه فكري بودم او چه خواسته اي دارد خودم را در برابر او خيلي بي چيز احساس مي كردم بغض گلويم را گرفته بود حالا هم دست از كمك به ديگران برنداشته بود .

ادامه داد : من به آقاي ...گفتم صبر كن حاج كريم به همدان بيايد حتما كارت را حل مي كند ناراحت نباش , و حالا حاجي بيا مشكل اين بنده خدا را حل كن به خدا كمتر حج نيست ,توباآقاي ..معاون شهرداري صحبت كن.

زبانم بند آمده بود و بعد از كمي مكث تلفن همراهم را برداشتم و با مهندس سامري شهردار همدان كه از بسيجيان و جانبازان همدان هست تماس گرفتم و خواسته فتح ا... را با او درميان گذاشتم و خواهش كردم دستور اكيد بدهد مشكل نامبرده مرتفع گردد ان شاءلله بي اجر نخواهد بود و ايشان هم بدون معطلي قول داد موضوع راحل كند تلفن را به مداح دادم وخودش هم توضيحاتي داد .

گفت :حاج كريم بخدا دلم براي سه تا دخترش سوخت و گرنه به تو زحمت نمي دادم . و باز من فقط نگاهش كردم قدرت تكلم نداشتم آخر در اين حال باز بدنبال حال مشكلات ديگران بود ,با خودم فكر كردم اگر من وضعيت او را داشتم آيا اين كار را ميكردم ؟

در اين حال گفت از يخچال سيب تازه آوردند و به من تعارف كرد و گفت تازه از باغ آورده اند بفرما .اول نمي خواستم بردارم ولي فكر كردم شايد ناراحت شود, من هم يكي برداشتم و گازي زدم هنوز از گلويم پايين نرفته بود كه به همراهش گفت كمي اكسيژن را زياد كن فشارش كم شده او هم بلند شدكه فشار اكسيژن را زياد كند, يك مرتبه حال فتح ا... بهم خورد صورتش كبود شد وبسختي شروع به نفس كشيدن كرد صدايش بيرون نمي آمد پرستاران بخش فوري آمدند ما هم پشت اورا ماساژ مي داديم دستگاه تنفس برايش آوردند آمپولهاي متفاوت برايش زدندتا با زحمت زياد توانستند راه تنفسي او را باز كردند بسختي وباحالت خفگي حرف مي زد همه ما دست پاچه شده بوديم و او هم دست به گلوي خودش مي زد و رنگ صورتش داشت سياه مي شد و بالاخره تلاش همه ثمر داد وبا خواست خداحال مداح رو به بهبودي گذاشت وبعد از چند دقيقه حالش نسبتا بهتر شد.و رو به پرستاران بخش كرد و از همه آنها عذر خواهي كرد كه آنها را بزحمت اندخته بود و تعارف مي كرد سيب بخورند يكي از پرستاران بغض كرده بود و مي خنديد شايد با خودش فكر مي كرد اين ديگر كيست.

و من هم بغض در گلويم گير كرده بود اشك درچشمانم حلقه زده بود پشتم را به فتح ا.. كرده و بيرون را نگاه مي كردم آخه خدايا چقدر مظلوميت اين جا هم بوي مظلوميت وغربت بچه ها به مشام مي رسد .

مرا صدا كرد بزور بغضم را مخفي كردم و با لبخندي ساختگي برگشتم و نگاهش كردم .

گفت : حاجي ناراحتت كردم ناراحت نباش چيزي نيست بخدا هيچ ناراحت نيستم ,و از عمق دل گفت الحمدالله... و مرا دلداري مي داد , در آخر گفت حاجي برو به بچه هايت برس بعد از چند روز يكروز آمدي همدان آنهم من نگذاشتم برو ودعايم بكن .

من هم بلند شدم و از او كه حالا برا يم بسيار مقدس شده بود خداحافظي كردم و با دنيا ئي از غم غربت ومظلوميت دوستان اورا ترك كردم .

 

بچه های خط اول

به شيميايی ها که بی صدا می سوزند.

ماهيای سرخ عاشق توی حوضی از اسيدن
دلشون يه دريا درده كي مي دونه چي كشيدن

مي دوني چه دردي داره بي صدا ترانه خوندن
مي دوني چه سوزي داره تو آتيش نفس كشيدن

هدهد سبا شديم و هفت شهر عشقو گشتيم
ما نفس كم نياورديم معلومه كيا بريدن!

سينه آتيش خليله اينجا عشقه كه دليله
ببين اين دلاي عاشق چه بهشتي آفريدن!

بچه هاي خط دوم سرشون به خاكه اما
بچه هاي خط اول آسمونو سر كشيدن

فكر اون گلاي سرخم كه سرا رو خم نكردن
ميميرن ولي نميگن كه سراشونو بريدن

لاله ها كي گفته تنها همونايي ين كه رفتن؟
اينايي كه پر شكستن مگه كمتر از شهيدن؟

 

خدايا به مظلوميت مظلوم عالم علي (ع)و همسر مظلومه اش زهراي اطهر(س) همه جانبازان خصوصا جانبازان شيميائي را شفاي عاجل عنايت فرما .

                                                                   يا علي مدد

 

● 

بنام خداوند كريم

  • قبل از شروع جنگ و حمله عراق چند تا از دوستان كه در هنرستان با هم درس مي خوانديم با سپاه همكاري داشتيم از آن دوستان- من با شهيد عزيز علي چيت سا زيان خيلي دوست بودم به شكلي كه بيشتر اوقات با هم بوديم و مضافا اينكه هم كلاس بوديم و سر يك نيمكت مي نشستيم توي آموزشهاي سپاه شركت مي كرديم به همين خاطر با فرمان امام مبني بر تشكيل ارتش 20000000ميليوني سريعا جزء اولين افراد شركت كننده بوديم شهيد امير ائل گلي كه پسر دائي من بود هم شركت مي كرد.
  • در مدت كوتاهي حدود 60 نفر شركت كردند كه الان تعداد زيادي از آنها به شهادت رسيده اند محل بسيج يك اتاق 3 به 6 درمحل خانه جوانان همدان بود بهرصورت كه بود از آن مكان بسيار كوچك كمال استفاده را مي برديم وكلاس آموزش رادرآن اتاق مي گذاشتيم وآموزشهاي عملي را درمحوطه حياط ميگذاشتيم مثلا صبحهاي زود براي صبحگاه وتمرين ونرمش از آن مكان استفاده مي شد .هر روز همه ساعت 6صبح در آنجا جمع مي شدند من وعلي وامير هم با هم قرار مي گذاشتيم وبا هم مي آمديم با لباسهاي هفت رنگ ؛ آن موقع تشكيلاتي نبود كه لباس نظامي بدهند البته بعضيها لباسهاي نظامي دست دوم تهيه مي كردند ولي اغلب با لباس شخصي وكفشهاي عادي مي آمدند .
  • همه به ستون 6 مي ايستاديم آن موقع فرمانده ما شهيد حسن مرادي بود كه همه اورا دوست داشتيم وبه او احترام زيادي مي گذاشتيم .
  • همه به ستون 6 بفرمان حسن آقا به حالت دو حركت مي كرديم اوائل انقلاب بود وهمه شور و حال زيادي داشتيم در صف اول من وعلي و امير و شهيد رنگچيان و شهيد سعيد حجه فروش و شهيد سعيد ثمري قرار داشتيم مسير حركت ما هميشه به سمت بالاي شهر بود و درحالت دو و با صداي بلند سعيد حجه فروش شروع به دادن شعار مي كرد و ما هم آنرا تكرار مي كرديم .
  • باحالت محكم پا به زمين مي كوبيديم و ميگفتيم برپا برپا با مسلسلها سوي آمريكا هيــــــــيه و...
  • ويا ميگفتيم كي گشنس ... دشمن
  • كي تشنس ... دشمن
  • در اين ميان بعضي از بچه ها براي خنده ميگفتن داداش من .
  • بهر حال كم كم با زياد شدن متقاضيان شركت در بسيج؛ فرماندهان بفكر بزرگ كردن جا و محلي براي آموزش افتادند ؛ما چند نفر كه در بالا نام آنها را بردم بجزرنگچيان و چند نفر ديگر مثل محمد خادم - سعيد چيت سازيان – حسن فرخي –
  • و...رابه محل بالاي اسطبل مكارچي (از فراريان رژيم گذشته ) بردند جائي كه هيچ امكاناتي از قبيل برق و آب و تلفن وكلا هيچي نداشت بردند .
  • كار روزهاي اول ما شده بود تجهيز آن مكان ؛ همه چيز را از ادارات مختلف وجاهاي ديگر حتي دست دوم تهيه مي كرديم و در قسمت سمت غربي آن جائي را براي آموزش ميدان (موانع مختلف در آن ميگذارند تا آموزش عبور از موانع داده شود) درست كرديم ودر كمتر از دو هفته بنام  پادگان ابوذر افتتاح شد .
  • مربي اصلي كه آموزش رزمي به همه ما مي داد ناصر احمديان بود كه بعدا مسئوليت پادگان را به ايشان دادند كم كم  اكثر بچه هائي كه از روز اول و در درست كردن پادگان شركت كرده بودند بعنوان مربي آموزشي در همانجا ماندند و علي چيت سازيان يكي از بهترين و مجربترين مربيان آنجا شد بشكلي كه بيشتر نيروهاي بسيجي و سپاهي حتي اكثر آنهائي كه الان در سپاه همدان مسئوليت دارند را ايشان آموزش دادند . امير هم بعنوان مربي اسلحه شناسي وتاكتيك در همانجا ماند.
  • درهمان ايام حميد حجه فروش برادر بزرگ شهيد سعيد حجه فروش كه معلم آموزش و پرورش بود براي بردن سعيد به پادگان آمد ولي وقتي آن حالات وروحيات بچه ها را ديد او هم درهمان جا ماند و بعنوان مربي كارش را دركنار ما شروع كرد.
  • من هم براي ادامه درسم به سر كلاس درس رفتم و فقط شبهاي جمعه به پادگان برمي گشتم و در آموزش نيروهاي جديد دوستان را كمك مي كردم.
  • يك روز خبر دادند در حال درست كردن بمب دست ساز براي آموزش بسيجيان يكي از آنها در دست حميد منفجر شده سريع خودم را به بيمارستان بوعلي رساندم و امير را درحال ناراحتي وگريه ديدم او هم مختصري جراحت برداشته بود و فقط به دستش نگاه مي كرد وگريه مي كرد با خودم گفتم حتما جراحت دستش باعث ناراحتي او شده و درد مي كند و وقتي از دكتر مربوطه جوياي حال حميد شدم گفت متاسفانه دست راست حميد را ناچار شديم قطع كنيم و از جراحت امير سؤال كردم و جراحت او را سطحي دانست ؛ كنجكاو شدم و علت ناراحتي امير را از دكتر پرسيدم و او جمله اي گفت كه مرا درحيرت فرو برد و به عظمت روحي امير پي بردم اوگفت در همان اوائل كه حميد را آورده بودند ؛ متوجه شديم دست او بايد قطع شود به همراه او( امير را نشان داد ) گفتم راهي جز قطع دست نداريم .
  • او خيلي اصرار داشت آنرا مداوا كنيم و دست قطع نشود ولي وقتي مطمئن شد راه ديگري نيست مرا به كناري كشيد و پرسيد شنيده ام مي شود اعضاء بدن را به ديگري پيوند زد .
  • گفتم بله مي شود.ايشان از من به اصرار وگريه مي خواست دست راست او را قطع كنيم و به دست حميد پيوند بزنيم و مي گفت او بيشتر بدرد انقلاب مي خورد ؛ ومن از اين كار امتناع مي كردم و او الان بخاطر اينكه دست خودش سالم است و دست دوستش قطع شده ناراحت است است و به دست راست خودش همين طور نگاه مي كند وگريه مي كند.
  • آنجا بود كه فاصله خودم را با آنها از زمين تا آسمان ديدم .
  • و بعد از مدت كوتاهي هر دو در عمليات فتح المبين شركت كردند و امير در آن عمليات درتاريخ 1/1/61 به حالت سجده به شهادت مي رسد وحميد با وجود اينكه يك دستش قطع بود او را به عقب  آورد .
  • ديري نمي گذرد كه در ارديبهشت 61 در عمليات بيت المقدس وآزاد سازي خرمشهرحميد هم به امير ملحق ميشود و به آرزوي خود كه شهادت در راه معبود بود مي رسد .
  • روحشان شاد وراهشان پر رهرو باد.......... ياعلي 


 

● 

بنام خداوند منان

شايد تا حالا براي شما پيش آمده باشد به كسي بر خورده باشيد و شيفته رفتار وكردار اوشده باشيد وبه يكباره اورا ازدست داده وهميشه شمارا با يك دنيا خاطره تنها گذاشته باشد ورفته باشد.چقدر به آدم سخت مي آيد. اينجور اتفاقات زياد در منطقه پيش مي آمد وبه دنبال آشنائي ودوستي عميق وجدانشدني مي بيني كه اونيست وتو تنها مانده اي .

درگردان غواصي لشگر32انصارالحسين همدان دريك برهه انسانهاي وارسته وعجيب وغريبي جمع شده بودند گوئي اصلا اهل زمين نبودند وبراي چند صباحي آمدند ورفتندوماهمچنان مبهوت گفتار وكردار آنهائيم .

امروزازماه هاي آبان وآذر ودی سال 65 درباره عزيزي مينويسم با اين خصوصيات ,شماهم بامن تجسم كنيد: يك جوان 17يا18ساله خوش سيما آرام ومتين, نوراني باصفا , لبخندي هميشگي برگوشه لب محجوب باصوتي دل نشين , و لباس روحاني (طلبه) بتن با سخناني دلنشين وپرمعاني وجثه اي كوچك وپيش نماز جماعات ما ,او نادر عبادي نيا طلبه اي درس خوان كه در قم درس مي خواندبود .

درس وبحث را رها كرده بود وبه جبهه حق پيوسته بود, هرشب بعد از نماز جماعت دعاي توسل ميخواند وآرام اشك ميريخت , وشبها هم براي را ز ونيازبامحبوب خود سربه سجده مي گذاشت ونجوا ميكرد كسي بياد ندارد او يك شب نماز شبش قضا شده باشدهمه ا و را بعنوان ساعت گردان مي شناختند هر وضو مي گرفت نيم ساعت به اذان مانده بود هروقت موتور برق را روشن مي كرد يك ربع به اذان مانده كه نوار قرآن را پشت بلندگو ميگذاشت .

معمولا هم اذان هاراايشان مي داد و بچه ها هم البته آنها كه تا آن موقع بيدار نشده بودند ودر گوشه كنار رودخانه و يا لابلاي سنگهاي كوه هاي اطراف به راز ونياز با خدا نبودند, بلند ميشدند فوري براي نماز آماده مي شدند و بعد از نماز هم طبق برنامه زيارت عاشورا را بهمراه محمد بهشتي مي خواندند.

يك روز صبح نزديك اذان حاج محسن جام بزرگ معاون گردان متوجه ميشود وقت اذان است ولي ساعت گردان كار خودش را انجام نداده است بطرف چادر نادر مي رود و او را مي بيند كه بشدت در حال گريه زاري است و دائم از خدا مي پرسد چرا من امشب بيدار نشدم و به نماز شبم نرسيدم آخر من چه گناهي مرتكب شدم كه بايد امروزم را با راز و نياز با تو شروع نكنم .حاج محسن مي گفت چنان گريه مي كرد كه اول ترسيدم و فكر كردم اتفاق خاصي برايش پيش آمده كه اينجوري پريشان است آنروز را هر كاري كرديم حاج نادر امام جماعت ما نشد وخودش را مي خواست اينطوري تاديب كند .

همه آنهائي كه در ماه هاي آذر و دي درجنوب بوده اند مي دانند كه چه سرماي استخوان سوزي دارد ؛ چه برسد به آموزش غواصي و شنا در آن ماهها ,او با آن جثه كوچك و لاغرش هم پاي بقيه افراد آموزش غواصي را انجام مي داد بعضي مواقع شبها ساعت 11 يا 12 همه را كه از فرط خستگي خوابيده بودند بيدار مي كرديم وبراي آشنائي با آب در شب و شنا و غواصي توي آب مي برديم و به حاج آقا مي گفتيم او ميتواند توي آب نرود ولي نمي پذيرفت , آموزش در آن سرماي طاقت فرسا باعث شده بود تمامي بچه ها مشكل جسمي پيدا كرده ,و مريض شده بودند كه ناچار شديم يك روز تمرين را تعطيل كرده و دكتر به محل آموزش (سد گتوند)آورديم و همه را معاينه كرد و حاج آقا هم در تمامي آموزشها شركت مي كرد بدون اينكه ابراز خستگي كند.

نزديك عمليات كربلاي 4 بود فكر مي كنم 27 آذر بود همه را به روستاي ابو شانك در اروند كنار برديم با آبراه هاي زياد و روبروي شهر فاو و ما مي بايست آموزش عبور از اروند رود را در دستور كار ميگذاشتيم.

كار با جديت شروع شد به هر كس اسلحه اي متناسب جثه و قدرتش ميداديم و يا هر كس مي توانست اسلحه مورد نظر خودش را انتخاب كند , در آن موقع متوجه شدم حاج آقا عباي نيا آر پي جي برداشته و با آن تمرين مي كند ,با خودم گفتم كمي تمرين مي كند و وقتي كار با ار پي جي را مشكل ببيند آن را عوض ميكند و اسلحه اي سبك بر مي دارد.

بچه هاي ديگر آمدند و گفتند حاجي يك فكري براي حاج آقا بكنيد و سلاح سبكتري به او بدهيد , بعد از تمرين آن روز او را صدا كردم دوتائي در جاده خاكي كنار آبراه ابو شانك قدم زديم, به او گفتم حاج آقا غواصي توي آب اروند دشوار است و بايد تا جائي كه مي توانيد از اسلحه سبك استفاده كنيد تا بهتر بتوانيد فين (كفشهاي غواصي)بزنيد و ار پي جي براي شما سنگين است ؛ بهتر است كلاش برداريد او قبول نكرد ,گفتم حاج آقا شما توانائي برداشتن آرپي جي و غواصي كردن در اروند را نداريد ؛ خسته مي شويد و نمي توانيد ادامه بدهيد.

او مكثي كرد و رو به من كرد گفت: حاج كريم آرپي جي مرا خسته نمي كند بلكه من آرپي جي را خسته مكنم .

و مرا همين طور بحالت مات و مبهوتي كه از گفتار او منگ شده و زبانم قفل شده بود رها كرد رفت .

او با همان اسلحه تمرين كرد و در عمليات شركت كرد و در حالي كه مشغول شليك آرپي جي از ميان معبر دشمن بسمت سنگر تيربار آنها بود تيري به پيشاني نورانيش خورد و در همان موقع به ديدار معبودش شتافت.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد. “ ياعلي مدد“ 29/5/82


 

● بنام ايزد يکتا
الايا ايها الساقی ادر کعسا و نا و لها که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها
ديروز دواتفاق جالب پيش آمد که گفتن آنها خالی از لطف نيست.
اول در باره سه شهید عزیز مطلبی نوشتم ولی نتوانستم آنرا ارسال کنم که حتما نا خالصی از من بود که انجام نشد.انشا ءالله بماند برای بعد.
اما دومی دیشب بعد از نماز مغرب توسلی به حضرت عباس پیدا کردم وخواستم ایشان را به مادرش خانم ام البنین وبعد به حضرت زهرا قسم بدهم ولی بعداز گفتن ترا به مادرت حضرت ...هرچه فکرکردم نام مادر ایشان چه بود بیادم نیامد مانده بودم خدایا ام ال... نمدانستم بگم تا اینکه با خودم گفتم اول اورا به نام مادرش حضرت زهرا قسم میدهم و همین که نام حضرت زهرا رابه زبان آوردم یکباره نام حضرت ام البنین هم بیادم آمد اشکم سرازیز شد قربان آن ادب ومعرفتت بروم عباس جان حتی حاضر نیستی نام مادرت ام البنین جلوتر از نام حضرت زهرا بیاید .چکنیم همه عشق ما بعنایت این عزیزان است امیدواریم که در روز بی کسی دستمان را بگیرند. انشاءالله یازهرا(ع)

 

منبع



 

? +? : گمنام ? تاريخ: یکشنبه 1386/01/05 ? موضوع: ?

بسم رب الشهداء

با سلام خدمت شما دوست عزیز!
در اين دنياي پر فريب و نيرنگ هر انکه بتواند خود را از گناه دور نگه دارد به عزت بزرگي رسيده است. خوشا به حال جوانان و نوجواناني که با وجود زرق و برق دنياي فريبنده خود را از دام شيطان به دور نگه مي دارند. شايد بعضي ها بگويند که شما تا ديروز انسان بد اخلاقي بودي و حالا خوش اخلاق شده ايي اما يک انسان دانا مايوس نمي شود و در جواب بايد گفت که من ديگر نمي خواهم انسان بدي باشم و ميخواهم خودم و خداي خودم باشم . دوست گرامي شما با رعايت اخلاق معنوي ميتواني به مراتب بالاي ايمان برسيد تا آنجا که در دنيا تسخير داشته باشيد. شرط آنست که فرمان بردار خوبي براي خالق خود باشي. دوست گرامي بدان که هر بار بر نفس پا بگذاري قدم بزرگي را به طرف خدا برداشته اي . در اينجا برادرانه به شما توسيه هايي را دارم 1- در راه جهاد با نفس هيچ گاه مايوس نشو 2- از ملامت ديگران احساس حقارت نکن چون در آن لحظه خداوند به تو افتخار ميکند و به فرشتگان ميگويد((بنده ي مرا ببينيد که از سرزنش ديگران احساس حقارت نمي کند)) 3- نماز اول وقت بخوان در هرکجا که باشي و بر خدا توکل کن4- سعی کن تا براي نماز صبح به راحتي بيدار شوي 5- بسيار دعا کن مطمئن باش که خداوند دعاهاي تو را مستجاب ميکند. 6- دوستان بد را ترک کن 7- اخلاق بد را ترک کن8- اميد وار باش که نصرت خداي کريم به تو نزديک خواهد بود . به اميد ديدار اقا امام زمان (عج)


منوي اصلي

· صفحه اصلی
· فهرست مطالب
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· پیام مهربانی
· شهيد محمد حسين ايزدي
· پیام مهربانی
· مناجات ناشنوايان
· متن وصیتنامه معلم شهید یدالله صادقی
· رایحه ی ظهور
· خوف و حزن دو مانع رسیدن به آرامش _ آرامش در قرآن
· فرزندم شهادت گوارایت باد...
· شرمنده ایم، اگر از یادتان غافلیم
· فکر کنید اینها پیاز داغ زیادی است!!


لينکهاي روزانه

· برای خدا و مهربانیهایش
· mahdiyeh.blogfa
· عقل و عشق
· جستجو ونجات در حوادث
· عقل و عشق
· درمان با قرآن
· استفتائات از رهبر معظم انقلاب


لينک دوستان

· ناگفته‌هایی از سردار شهید اسماعیل دقایقی
· عمليات كربلاي 4 مقاومت سياسي دشمنان را شكست
· زیارت عاشورا
· ادعاهاي بي اساس....
· متن وصيت نامه سياسي الهي حضرت امام خميني (ره)
· خاطرات شهدا
· چند تصویر
· آخرين دست نوشته سردار حاج احمد كاظمي
· جام شفق
· پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران
· گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران
· مقام و درجه شهادت
· منطق گریه بر شهید
· فضیلت گریه بر شهید
· هجرت ، ایمان ، جهاد
· اولیاءالله مرگ به صورت شهادت را بلا شرط از خدا طلب می کنند
· ایستادگی تا آخرین نفس
· خثیمه كيست؟
· منشأقداست شهید
· شهيد رجايي
· منزلت جهاد در اسلام
· جنگ در انديشه نظامی "اسرائيل"
· عقيده صهيونيسم
· آری! اسراییل نژادپرست است
· صهیونیست ها قاتلان کودکان
· ریشه های فکری و اعتقای صهیـونیســم
· یهودی نازی!
· خوی کشتار و خونریزی صهیونیست ها
· آينده "اسرائيل"
· وصيت نامه شهيد عارف يدالله صادقي
· قالب وبلاگ


امکانات






بانک صوت و فیلم مذهبی


طراح صفه وبلاگ

Template By: Tempha.com