تبليغاتX
شهید گمنام

شهید گمنام

امام صادق ع : شفاعت ما هرگز به کسی که نمازش را سبک بشمارد‘ نمیرسد

شهيد رجايي

اين ظرفيت‌هاست كه راز جا كردن رجايي در دل مردم ايران فاش مي‌شود و درس‌هاي بزرگ به دولتمردان كنوني مي‌دهد.
«بازتاب» در بيست‌وچهارمين سالگرد شهادت محمدعلي رجايي، بخش‌هايي از زيباترين خاطرات پندآموز رئيس‌جمهور شهيد ايران را منتشر مي‌كند:

لوستر مجلس را هم جمع كن و بفروش
در روزهاي اول نخست‌وزيري، آقاي رجايي مرا خواست و به من حكمي داد كه طي آن، كليه اموال مازاد دولت را شناسايي و از سطح وزارتخانه‌ها، سازمان‌ها و مراكز دولتي جمع‌آوري كنم. ايشان به من گفت: «هرچه اموال لوكس در ادارات و وزارتخانه‌هاست نظير لوستر، فرش و غيره همه را جمع كن». گويا امام به ايشان هم تذكري داده بود كه اين كار بشود. ايشان هم اين را بخشنامه كرد. با حكمي كه از او داشتم، به تك‌تك وزارتخانه‌ها مي‌رفتم و اموال مازاد و تشريفاتي را جمع مي‌كردم. فقط از وزارت خارجه هفت كاميون فرش جمع كرديم. كليه اين اموال را مي‌فروختيم و به حساب 100 امام ـ كه مخصوص خانه‌سازي محرومان بود ـ واريز مي‌كرديم. ايشان حتي به من گفت: «اين لوستر بزرگ وسط مجلس را هم جمع كن و بفروش». اتفاق جالبي كه افتاد اين بود كه وقتي آقاي ميرحسين موسوي وزير خارجه بود، به سراغ اتاقش رفتيم كه فرش اتاق او را جمع كنيم و ببريم. در اتاق بسته بود. بعد از دو، سه روز مراجعه، مسئول دفتر ايشان گفت: «نمي‌شود، شما مي‌خواهيد حتي فرش اتاق آقاي وزير را هم جمع كنيد، لااقل اين فرش را بگذاريد باشد!». وقتي مطلب را به آقاي رجايي منعكس كردم، شخصا به آقاي موسوي تلفن كرد و گفت: «آقاي موسوي تو تازه وزير شده‌اي، حالا به اين زودي به فرش علاقه و تعلق پيدا كرده‌اي!». او هم گفته بود: نه، من وزارت نبوده‌ام. همين حالا بگوييد بيايند و جمع كنند و ببرند كه ما هم رفتيم و فرش اتاق وزير را هم جمع كرديم و برديم! ايشان مي‌گفت، اول از خود نخست‌وزيري شروع كنيد. در زيرزمين‌هاي نخست‌وزيري همه جام‌هاي نقره سازمان تربيت بدني و نيز دهنه اسب شاه را كه 43 تكه طلا روي آن بود، جمع كرديم و فروختيم و به حساب 100 امام واريز كرديم.
(ولي‌الله چه‌پور)

ببين دايي‌ات يك كت نو خريده است
يك روز مادرم به آقاي رجايي گفت: «محمد جان، آخر اين چه وضعي است كه شما با اين لباس‌هاي كهنه و قديمي مي‌گردي؟ يك كت و شلوار تميز بخر كه با آن به اين طرف و آن طرف بروي». پس از اين حرف‌ها، دايي‌ام به او گفت: «خواهر جان، اين چيزها كه مهم نيست، عقل انسان بايد كار بكند». بالاخره بر اثر فشار اطرافيان، يك كت تكي شكلاتي‌رنگ خريد و پوشيد. در يكي از نمازهاي جمعه كه ايشان سخنران پيش از خطبه‌ها بود، با آن كت، پشت تريبون سخنراني مي‌كرد تا چشم مادرم به او افتاد، با تعجب مرا صدا زد و گفت: «يوسف بدو بيا ببين دايي‌ات، كت نو پوشيده است!».
(يوسف صباغان)

اگر يك جور غذا نباشد بلند مي‌شوم
در سفري كه با آقاي رجايي به مشهد مقدس رفته بوديم، ايشان طبق معمول هر سفر كه مهمان دانشسراي تربيت معلم مي‌شد و شب را هم در خوابگاه تربيت معلم كه تخت‌هاي دوطبقه‌اي داشت مي‌خوابيد و صبح مثل همه دانشجويان مركز صبحانه مي‌‌گرفت و صرف مي‌كرد، مستقر شد. توليت آستان قدس رضوي از ايشان و هيأت همراهشان دعوت كردند تا در تالار آيينه، نهاري را مهمان حضرت رضا(ع) باشند. سفره نسبتا مفصلي انداخته بودند. وقتي سر سفره نشستيم، آقاي رجايي نگاهي به سفره و غذايي كه در آن چيده شده بود كرد و آهسته مرا صدا زدند و گفتند: خسرو برو به آقاي طبسي بگو اگر اين سفره به گونه‌اي نباشد كه جز يك غذا در آن ديده شود، من از سر سفره بلند مي‌شوم و مي‌روم». من كه خيلي به ايشان نزديك بودم، خدمتشان عرض كردم، من چنين رابطه‌اي با آقاي طبسي ندارم. بهتر است كسي اين را بگويد كه با او خودماني‌تر باشد. گفت: «مي‌داني كه من پا مي‌شوم و مي‌روم» و من هم يقين داشتم كه حرف ايشان يكي است و واقعا بلند مي‌شود و مي‌رود و كار به هيچ ملاحظه‌اي هم ندارد كه در اين صورت، خيلي هم بد مي‌شد. راه‌حل ديگري به ذهنم رسيد و آن اين‌كه به كسي كه داشت سفره را مي‌چيد، گفتم: «بدون اين‌كه بخواهي به آقاي واعظ طبسي بگويي، يك نوع غذا را از توي سفره بردار و صدايش را هم درنياور! چون آقاي رجايي از اين‌كه دو نوع غذا سر سفره است، ناراحت شده و مي‌‌خواهد بلند شود و برود». او هم كه ديد قضيه خيلي جدي است، همين كار را كرد.
(خسرو تهراني)

براي من هم درست كن
به خاطر شغلي كه در رابطه با تعويض شيشه‌هاي ماشين‌ها دارم، يك روز پشت شيشه جلو ميني‌‌بوسي را جيوه زده و به صورت آيينه درآورده و به خانه بردم.
اين شيشه حالت محدبي داشت كه اگر كسي از جلو آن رد مي‌شد، قدري صورت او را كشيده نشان مي‌داد. يك روز كه دايي‌ام در منزل بود، چشمش به اين آيينه افتاد و پرسيد: «مسعود اين چيه؟»
گفتم: «از ضايعات شيشه‌هاي ماشين‌ها اين را جيوه زده و آيينه كرده‌ام». گفت: «يك‌وقت اگر از اينها بود، براي من هم يكي درست كن». گفتم: «چشم». تأكيد كرد اما شيشه سالم نباشد بلكه از ضايعاتي باشد كه ديگر قابل استفاده نيست. پس از مدتي، يك شيشه بغل ايران‌پيما را كه سبزرنگ بود، پيدا كردم و جيوه زدم و به منزل ايشان بردم. اين شيشه الان در راهروي كوچك منزل ايشان به ديوار تكيه داده شده است. تا زمان شهادت دايي‌ام، اين تنها آيينه‌اي بود كه از آن استفاده مي‌كرد و دو طرف آن حالت اريب و كجي داشت و راست نبود.
(مسعود رسولي)

حالا مي‌گويد رجايي وزير شده!
يك روز آقاي رجايي تلفن كرد و پيشنهاد مسئوليتي را به من داد كه عذر خواستم. بار ديگر تلفن زد و خيلي محكم گفت: «عباس جمعه منزل من مي‌آيي و پالتوي خودت را هم مي‌آوري كه دوباره با هم صحبت كنيم». گفتم: «براي چه با خودم پالتو بياورم؟».
گفت: «زمستان است و منزل من هم خيلي سرد، چون در منزل، بخاري نداريم، ممكن است اذيت بشوي و سرما بخوري!». گفتم: مگر بخاري منزل شما چه شده؟» گفت: «لوله بخاري داخل شيرواني خراب شده و من هم هنوز فرصت نكرده‌ام، داخل شيرواني بروم و آن را درست كنم». به ايشان گفتم: «به آقا نعمت (كه مستخدم مدرسه كمال بود و اين كارها را مي‌كرد) بگويم بيايد و آن را تعمير كند؟».
گفت: «نه لازم نيست، الان پيش خودش مي‌گويد، آقاي رجايي چون وزير شده، كارش به جايي رسيده كه از من مي‌خواهد بروم لوله بخاري منزلش را درست كنم!» و ادامه داد: «نه اين كار خودم است و يك روز بايد اين فرصت را پيدا كنم و بروم آن را درست كنم».
(عاتقه صديقي)

فرقي بين قهوه‌چي و مشاور نخست‌وزير نيست
يك روز به آقاي رجايي گفتم: من از دست اين پيرمردي كه براي ما چايي مي‌آورد، خيلي ناراحتم. پرسيد: «چرا؟» گفتم: «آخر او از ما بزرگ‌تر است و در حد پدر ماست و در شأن او نيست كه براي ما چاي بياورد». خنده‌اي كرد و گفت: «مگر كار عار است!؟ تو روشنفكر هستي ديگر، چون حالا فكر مي‌كني، مسئوليت مشاورت نخست‌وزيري بالاتر از قهوه‌چي‌گري نخست‌وزيري است! خوب او كارش اين است، تو هم كارت اين است. مرد حسابي! تو وقتي چاي او را برمي‌داري، اگر از چاي او تعريف ‌كني كه «به‌به‌ چه چاي خوبي است»! چون به جز چاي درست كردن، كار ديگري بلد نيست، خوشحال مي‌شود. او كه مثل تو نمي‌‌تواند اعلاميه بنويسد. همان‌طور كه اگر تو يك اعلاميه نوشتي، من آن را كه خواندم و گفتم، به‌به، او هم چاي درست مي‌كند و تو به او مي‌‌گويي به‌به. اگر به او بگويم اين اعلاميه را صابري نوشته، تو خوشت مي‌آيد، ولي او مي‌گويد، اعلاميه براي چي نوشته! او كار ديگري بلد نيست. مگر اين دو تا با هم فرق مي‌كنند؟» من فكر كردم ديدم حق با آقاي رجايي است.
(كيومرث صابري فومني)

مي‌دانم چرا اين كار را كردم
وقتي شهيد رجايي به عنوان نخست‌وزير معرفي شد، بنده را به سمت وزير امور خارجه معرفي كرده بودند كه به علت مخالفت بني‌صدر، اين كار انجام نشد. اين كار موقعي كه بني‌صدر از كشور خارج و شوراي رياست‌جمهوري تشكيل شد عملي گرديد؛ اين خاطره به اين قسمت ارتباط پيدا مي‌كند. موقعي كه قطعي شد، من به مجلس معرفي خواهم شد، ايشان تلفني به من اطلاع دادند تا ملاقاتي داشته باشيم. در آخرين جلسه‌اي كه داشتيم، ايشان بلند شد و كنار من نشست و ضمن اين‌كه بحث و گفت‌وگو مي‌كرد، يكباره متوجه شدم، شانه‌اش را به شانه من مي‌زند و فشار مي‌دهد. طبيعتا يك حالت گنگي به انسان دست مي‌دهد. من تعجب كردم. گفت: «فلاني، مي‌داني چرا اين كار را كردم؟»، گفتم: «نه». گفت: «موقعي كه من تازه نخست‌وزير شده بودم، در مساجد و محافل عمومي شركت مي‌كردم، احساس مي‌كردم هنگامي كه كنار مردم مي‌نشينم، يك‌كمي كشيدگي از من هست، خيال مي‌كنند از يك جنس خاص و شخص خاصي هستم. يك ويژگي دارم كه بايد از من ترسيد و كناره گرفت؛ بنابراين، راهي پيدا كردم كه اين مسئله را در آن افراد از بين ببرم و آن اين‌كه وقتي در مساجد مي‌نشينم، يك كمي فشرده با مردم مي‌نشينم و شانه‌ام را به آنان مي‌مالم تا هم به آنان اثبات شود كه من هم آدم هستم و هم به خودم!».
و من بارها در سخت‌ترين شرايط براي مسئولان و مديران، موقعي كه بحران بيروني نسبت بيشتر به بحران دروني و رواني و اخلاقي مربوط مي‌شود، جاهايي كه پاها مي‌لرزد، جاهايي كه انسان در معرض امتحان‌هاي بزرگ قرار مي‌گيرد، هميشه سايش شانه ايشان را در شانه خود، احساس مي‌كردم.
(ميرحسين موسوي)

خدايا مرا به اين ميز وابسته نكن
يكي از اعضاي دفتر آقاي رجايي در نخست‌وزيري گفت: در ماه رمضان، نيمه‌هاي شب كه رفتيم ايشان را براي سحري بيدار كنيم، تا نزديك اتاقشان شديم، ديديم در نيمه‌باز است و ايشان زودتر از ما بيدار شده و يك چراغ كوچك در اتاق روشن كرده و در اتاق راه مي‌رود و در حالي كه بلندبند گريه مي‌كند، با خدا مناجات مي‌كند و با دست روي ميز مي‌زند و مي‌گويد: «خدايا مرا به اين ميز وابسته نكن. خدايا تو را قسم مي‌دهم كه مرا با اين ميز و مسئوليت، امتحان نكني».
(يوسف فروتن)

مواظب باش تو همان محمد سياه هستي
روزي كه حكم رياست‌جمهوري آقاي رجايي در محضر امام تنفيذ شد، ما طبق روال مستمري كه داشتيم، در منزل خواهر بزرگ ايشان، جلسه خانوادگي‌اي كه دايي‌ام آن را اداره مي‌كرد، داشتيم. در فيلم مراسم تنفيذ كه از تلويزيون پخش شد، وقتي حكم تنفيذ توسط يادگار امام خوانده مي‌شد، من به چهره آقاي رجايي نگاه كردم، ديدم خيلي در فكر فرو رفته است و آن رجايي هميشگي نيست. شب كه به جلسه آمد، پس از عرض تبريك اين مسئوليت به او گفتم: «دايي آن‌موقع كه امام صحبت مي‌كرد و حكم تو را مي‌خواندند، خيلي توي خودت بودي، كجا بودي و به چه فكر مي‌كردي؟ آقاي رجايي هميشه نبودي». گفت: «خوب حدس زده‌اي. من در همان موقع پيش خودم فكر مي‌كردم و به خودم مي‌گفتم كه حواست جمع باشد! هرچند دارند از طرف امام، حكم رئيس‌جمهوري تو را مي‌خوانند و امام، حكم رياست‌جمهوري تو را تنفيذ مي‌كند، ولي تو بايد بداني كه همان محمد سياه هستي». بعد ‌گفت: «من در همان حال كه حكم خوانده مي‌شد، به خدا مي‌گفتم: خدايا من همان محمد سياه هستم، تو به من كمك كن كه خودم را گم نكنم. تو به من قدرتي بده كه بتوانم به اين مردم عزيز، خدمت كنم و براي آنان كار كنم». ايشان تا اين حد و در چنين مواقع حساسي، مراقب نفس خود بود و در عين حال به خدا تكيه و توكل داشت.
(محمود صديقي)

اجراي اين كار اصولا لزومي ندارد
يك روز كه به آقاي رجايي وارد شدم، آقاي مهندس گنابادي، وزير مسكن هم در خدمت ايشان بود. به ايشان مي‌گفت: «داريم لايحه‌اي آماده مي‌كنيم تا خدمت شما بياوريم و آن را به مجلس ببريم تا بر اساس آن پشت مدرسه سپهسالار، براي نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، منازل سازماني ساخته شود». آقاي رجايي تا اين را شنيد بلافاصله گفت: «اين كار چه لزومي دارد؟ من نخواهم گذاشت اين كار بشود، چون اگر اين كار را بكنيم كه نمايندگان با خيال راحت و آرام از شهرستان كه به تهران مي‌آيند، يكراست به منازل سازماني وارد بشوند، با اين حساب هيچ‌وقت نمي‌فهمند، مردم از لحاظ مسكن، چه مشكلي دارند و با چه موانعي دست به گريبان هستند». بعد به آقاي گنابادي گفتند: «اصلا لزومي ندارد شما وارد اين كار بشويد».
(سيدهادي محدث)

خانه‌هاي مردم را مصادره نكرديم كه خودمان بنشينيم
يك روز آقاي رجايي يكي از وزرايش را از مسئوليت انداخته بود. من به جرياني اشاره كردم و پرسيدم: «به اين علت ايشان را عوض كرديد؟». گفتند: «نه، موضوع ديگري بود». پرسيدم: «مي‌شود به من بگوييد، چرا ايشان عوض شده‌اند؟». گفت: «چرا نمي‌شود. اين آقا آمده و به من مي‌گويد، خانه من كه در نارمك سيصد متر است، كوچك است. چون مي‌‌خواهم محافظ خودم را هم جا بدهم. از من اجازه مي‌خواست يكي از خانه‌هاي بزرگ طاغوتي‌ها را كه مصادره شده، به او بفروشند يا به او بدهيم كه در آن زندگي كند تا زن و بچه‌اش كمتر در عذاب باشند. من هم به او گفتم: آقا جان، ما كه انقلاب نكرديم تا بياييم خانه‌هاي مردم را مصادره كنيم و بعد بياييم خودمان در آنها بنشينيم. ما آمده‌ايم مشكلات مردم را حل كنيم. اگر قرار باشد ما هم بياييم در اين خانه‌ها بنشينيم و زندگي كنيم، فراموش مي‌كنيم مردم ما چه مشكلاتي دارند. به خاطر اين ديدگاه، او را عوض كردم».
(يوسف صباغان)

چه اشكالي دارد كه ملت ايران بفهمند
در رابطه با اختلافي كه بين آقاي رجايي و بني‌صدر بر سر ميزان اختيارات رئيس‌جمهور در رابطه با دولت بود، يك روز به ايشان مراجعه كردم و گفتم: «اين مطلبي را كه مي‌خواهيد در كتاب مكاتباتتان با بني‌صدر بياوريد و از من خواسته‌ايد آن را بنويسم، اين برخلاف قانون اساسي است و به نظر من، كاري را كه شما كرده‌ايد، خلاف قانون اساسي است». گفت: «اگر اين كار خلاف از ما سر زده، چه اشكالي دارد ملت ايران بفهمند، رجايي برخلاف قانون اساسي عمل كرده است و چرا ما اين را نگوييم؟». ايشان خيلي آزادانديش بود و مي‌گفت، حالا كه خلاف كرده‌ايم، بايد كاري بكنيم مردم بفهمند ما برخلاف قانون اساسي كار كرده‌ايم، شايد ملت راضي نباشد و اين در شرايطي بود كه همه به قطعيت رسيده بودند كه بني‌صدر، انقلاب را منحرف خواهد كرد.
(كيومرث صابري فومني)

من دكتر رجايي نيستم
در يكي از جلسات، كسي قبل از سخنراني و صحبت آقاي رجايي از ايشان با عنوان «دكتر رجايي» نام برد، وقتي آقاي رجايي پشت تريبون رفت، اولين جمله‌اي كه گفت، اين بود كه در معرفي من اشتباه شد، من دكتر رجايي نيستم.
(حسن عسكري راد)

در را بست و بعد خودش آن را باز كرد
در مدتي كه شاهد رفت‌وآمد عمو با پاسداران و محافظانش به منزل بودم، حتي يك بار نديدم با آنان به گونه‌اي رفتار كند كه براي ديگران معلوم شود، وي نخست‌وزير و آنان محافظان او هستند. گاهي حتي كار برعكس مي‌شد. مثلا يك بار كه ايشان را با ماشين به منزل رساندند، يكي از محافظانشان سريع‌تر از او پيدا شد و در ماشين را باز كرد كه او پياده شود. ديديم عمو نه تنها پياده نشد، بلكه حتي در را هم به روي خود بست و چند لحظه مكث كرد و بعد خودش در را باز كرد و پياده شد و با نگراني به او گفت: «من خودم در را باز مي‌كنم، شما چرا اين كار را مي‌كنيد؟!».
ايشان با اين رفتار خود، عملا به آن محافظ تذكر داد، چون هيچ فرقي بين خودش و او قايل نيست، او هم حق ندارد براي نخست‌وزير تشريفاتي قايل باشد.
(محمد رجايي)

مي‌خواهم اين آلبوم را پس بفرستم
وقتي از بازديد استان خراسان به تهران برمي‌گشتم، آقاي واعظ طبسي از بازديد آقاي رجايي در سطح شهر مشهد و اماكن مربوط به آستان قدس با فرستادن عكاسي كه همراه هيأت ايشان فرستاده بود،‌ آلبوم عكسي تهيه كرد و يك روز بعد از سفر ايشان، به تهران فرستاد. وقتي آقاي رجايي آلبوم عكس را ديد، مرا صدا زد و پرسيد: «اين چه كاري است كه آستان قدس كرده است؟». بعد گفت: «من مي‌خواهم اين آلبوم را پس بفرستم».
آقاي دوايي، مسئول روابط عمومي هم در آنجا بود. من و ايشان خدمت آقاي رجايي گفتيم: «منظوري نداشته‌اند، خواسته‌اند لطفي بكنند و اين آلبوم را تهيه و ارسال كرده‌اند». گفت: «نه اين كارها تشريفاتي است و كار خوبي نيست». بعد به روش سؤال و جواب هميشگي كه مشي معلمي او بود و مرحله مرحله از آدم جواب مي‌گرفت، از ما پرسيد: «آيا به نظر شما اين كار خوبي است؟» گفتيم: «نه» و ادامه داد: «حالا كه اين كار خوب نيست، به نظر شما من بايد چه كار بكنم؟» گفتيم: «خوب نيست پس بفرستيد، چون به هر حال، آقاي واعظ طبسي، نماينده امام است و قصدي نداشته كه اين آلبوم را فرستاده است». وقتي اين پاسخ را شنيد، گفت: «اگر اين آلبوم را آقاي طبسي از پول خودش تهيه كرده، اسراف است و اگر از پول بيت‌المال تهيه كرده كه اصلا كار خوبي نكرده است». بعد گفت: «من با مقدار پولش كار ندارم، اين كارها شاهانه است» و آلبوم عكس را پس فرستاد.
(خسرو تهراني)

يك پوستي از اينها بكنيم كه «اي والله» بگويند!
يك بار كه در جلسه فاميلي دور همديگر نشسته بوديم و بحث بر سر بازار و اختلاف طبقاتي و وضع محرومان شد، ايشان با لحني شوخي كه از آن بوي جدي استشمام مي‌شد، خطاب به بعضي كه بازاري بودند كرد و گفت: «وقتش كه برسد، از شما يك پوستي بكنيم كه كيف كنيد!» استدلال ايشان اين بود كه الان وضع بازار ما به گونه‌اي است كه كسي از حجره‌اش با يك تلفن به بندرعباس يا خارج، صاحب ميليون‌ها تومان پول مي‌شود و هيچ مالياتي هم به دولت نمي‌پردازد. ولي خيلي‌ها هستند صبح تا شب زحمت مي‌كشند و به جايي نمي‌رسند. تنها كساني كه اول مالياتشان را مي‌دهند، بعد حقوقشان را مي‌گيرند، مأموران و كارمندان دولت هستند. بعد به طور جدي گفت: «يك پوستي از آن افراد بكنيم كه خودشان اي‌والله بگويند!».
(مصطفي رسولي)

من پول بليت كمال را ندارم
يك بار كه آقاي رجايي به مشهد مي‌رفت، محافظان ايشان كه از سپاه بودند، خواستند به فرزند ايشان محبتي كنند، لذا به كمال گفتند: «شما هم در اين سفر همراه ما بياييد. وقتي آقاي رجايي، كمال را در فرودگاه ديد، خيال كرد محافظان او را براي تنوع يا بدرقه به فرودگاه آورده‌اند. وقتي مي‌خواست از ماشين پياده شده و سوار هواپيما شود، به محافظان گفت: «يادتان باشد كمال را هم با خودتان ببريد و به منزل برسانيد». كمال گفت: «من مي‌خواهم همراه شما به مشهد بيايم». تا محافظان گفتند، آقاي رجايي، اجازه بدهيد كمال همراه ما بيايد، آقاي رجايي گفت: «من براي كار دولت مي‌روم نه كار شخصي و زيارت. انشاءالله در وقت مناسب، در يك سفر خانوادگي به مشهد مي‌رويم و كمال را هم مي‌بريم».
همراهان گفتند: «مشكل نيست، ما براي ايشان بليت مي‌گيريم». آقاي رجايي پاسخ داد: «نه، من فعلا پول ندارم كه پول بليت ايشان را بدهم». هرچه دوستان اصرار كردند، قبول نكرد تا اين‌كه يكي از همراهان گفت: «اگر اجازه بدهيد من به شما پول قرض مي‌دهم كه براي ايشان بليت بگيرند، هروقت داشتيد، به من پس بدهيد». پس از اين پيشنهاد، آقاي رجايي گفت: «باشد به عنوان قرض، قبول مي‌كنم كه پول بليت كمال را بدهيد».
كمال تبريزي

حتي به يك نفر از فاميلش، مسئوليتي نداد
شايد بتوان ادعا كرد، آقاي رجايي در دوران مسئوليتش، تنها كسي بود كه حتي يك نفر از فاميل و بستگان نزديكش را به رغم تعهد و ايماني كه داشتند و در مسائل انقلاب هم همكاري مي‌كردند، نه مسئوليت و سمتي داد و نه حتي به جايي از مراكز دولتي و يا نخست‌وزيري براي كار معرفي كرد. با اين‌كه به آنان اعتماد و اطمينان كافي داشت و آنان هم هر كدام براي خودشان كاري داشتند، اما اگر هم شرايطي پيش مي‌آمد كه آنان به ايشان اعلام آمادگي و كمك (مثلا در مورد حفاظت شخصي‌اش) مي‌كردند، نمي‌پذيرفت و رد مي‌كرد و مي‌گفت: «اگر حتي يك نفر شما با من باشيد، فردا مي‌گويند رجايي همه افراد فاميلش را روي كار آورده است».
(محمود صديقي)

بايد نوشته بالاي سر من باشد
در دوران كفالت وزارت آموزش‌وپرورش، يك روز كه به ديدن آقاي رجايي رفتم با كمال تعجب ديدم، با ميخ روي گچ ديوار بالاي سر او نوشته شده است: «رجايي ارتجاعي!» پرسيدم: «اين را چه كسي نوشته است؟» گفت: «قبل از شما معلم‌هايي كه اعتصاب كرده بودند، اينجا بودند و يكي از آنان اين را جلو چشم من در اينجا نوشت. علتش هم اين بود حرف‌هايي مي‌زدند كه از نظر من حق با آنان نبود و من گفتم، نمي‌پذيرم و عمل نمي‌كنم. لذا اين عبارت را نوشتند». من گفتم: «حالا آنان نوشته‌اند تو هم تحمل كرده‌اي، ولي ديگر چرا آن را پاك نمي‌كني؟» گفت: «نه، اين بايد اينجا بالاي سر من باشد تا همه بدانند وزير آموزش‌وپرورش جمهوري اسلامي، تا اين حد اجازه مي‌دهد مردم بيايند و حرفشان را بزنند. حالا يا حرف ما را مي‌پذيرند و قانع مي‌شوند و مي‌روند يا نه، عناد دارند كه باز هم به هر حال ما بايد به آنان امكان بدهيم حرفشان را بزنند و مخالفتشان را با ما اعلام كنند.
(عباس صاحب‌الزماني)

توي اين مملكت، وزير زياد پيدا مي‌شود!
يك بار كه آقاي رجايي از يك سخنراني برگشته بود، كسي به دفتر ايشان مراجعه كرد و گفت: من قبلا نامه‌اي به شما نوشته و درخواست انتقال كرده‌ام و تو بايد حتما اين كار را بكني.
آقاي رجايي هم براي او استدلال كرد كه به اين دلايل نمي‌شود و به او گفت: «عزير من، تو تا حالا دو بار آمده‌اي و به تو گفته‌ام اين كار نشدني است». او هم گفت: «آقاي رجايي، به خدا اگر اين كار را نكني، مي‌روم يك اسلحه مي‌خرم و مي‌آورم اينجا و گلوله‌اي در مغزت خالي مي‌كنم».
هركه بود و اگرچه وزير هم نبود، قطعا به اين جسارت جواب مناسبي مي‌داد. ولي آقاي رجايي خنديد و به او گفت: «آي، ترسيدم و نگران شدم. فكر كردم لابد مي‌گويي مي‌روم و گلوله‌اي در مغزم خالي مي‌كنم. من غصه‌ام گرفت كه اگر تو اين كار را بكني، من جواب 60 شاگرد تو را كه بي‌معلم مي‌شوند، چه بدهم؟ برادر من، توي مغز من بزني كه مشكل نيست، توي اين مملكت، وزير زياد پيدا مي‌شود. به هر كس بگويي بيا وزير باش، فورا قبول مي‌كند. ولي به هر كس بگويي بيا معلم باش، نمي‌آيد. من براي اين ترسيدم!».
(كاظم نائيني)

به رفيقت بگو برود سر نوبت بايستد
آقاي رجايي واقعا هيچ كاري را بر مبناي توصيه دوستان و فاميل و نزديكان انجام نمي‌داد و از جمله خود من كه خواهرزاده او بودم، يك شب كه در خانه ايشان بودم، به او گفتم: «دايي جان، فلاني يكي از رفقاي نزديك من، زن و شش بچه دارد و هيچ سرپناهي ندارد و تنها دارايي او، 150 هزار تومان است. به حاج‌آقاي مرواريد يك چيزي بنويسيد كه قطعه زميني به او بدهند تا اين پول را خرج آن كند و براي خانواده‌اش، سرپناهي بسازد». گفت: «يوسف جان، يعني تو فكر مي‌كني اين مردم آمدند و توي ميدان ژاله ريختند و با دست خالي جلو تانك ايستادند كه مرا از پشت ميله‌هاي زندان بيرون بياورند و پشت ميز نخست‌وزيري بنشانند كه به دوست خواهرزاده‌ام، خارج از نوبت زمين بدهم؟». گفتم: «نه آقا، مردم اين كار را نكردند كه شما خلاف قانون عمل بكنيد. اما الان وضع مملكت طوري است كه اگر كسي يك برادر يا آشنايي در اين سازمان داشته باشد، مي‌رود و زمين مي‌گيرد». گفت: «خدا پدرت را بيامرزد، من هنوز ننوشته‌ام كه خارج از نوبت زمين بدهند و به قول شما برادر يك آشنا مي‌رود و زمين مي‌گيرد. واي به اين‌كه من چيزي بنويسم. آن‌وقت به اين بهانه، باغ را با همه محصول آن، بين خودشان تقسيم مي‌كنند!». بعد گفت: «به رفيقت بگو برود سر نوبت بايستد و مرا هم پيش مردم، شرمنده نكند».
(يوسف صباغان)

برگرفته از: «خلاصه خوبي ها»، گردآورنده: غلامعلي رجايي

            

 

  گالري تصوير

مقربين يا محبين ؟ شما جزء کدام گروهيد؟

ميخوام از مقربين و جرعه نوشان تسنيم بگم واستون ! همه مطلب رو تا آخر بخونيد شايدشما هم از مقربين باشيد و خودت خبر نداريد؟
ميخوام آيه هاي قران رو با آيه هاي خود قرآن ترجمه کنم.
شايد که نهُ حتما ربطي بين مقربين در سوره مطففين و مقربين درسوره واقعه وجود داره . چه بسا هردو يکي باشند.؟!
آيه هاي 10 و 11 و12 سوره مبارکه واقعه... والسابقون السابقون. اولئک المقربون.في جنات النعيم. ---> پيشي گيرندگان و سبقت گيرندگان (به سوي بهشت اند)-آن گروه پيشي گيرندگان مقرب و نزديک گردانيده شده اند-در بهشت هاي پر نعمت و بخشش.
ميدونيد سبقت در چه و براي چه ...؟
سبقت در محبت و اطاعت از فاطمه و اولاد طاهرينش. اگر يه کم تامل کني خودت براحتي ربطش رو خواهي فهميد.
آره خوب.درست متوجه شدي ، وقتي در عشق و علاقه به معصومين و مخصوصا بي بي  حضرت فاطمه  زهرا سلام الله عليها از بقيه سبقت بگيري . به جمع مقربين مي پيوندي و اينجاس که ميگن محبت و اطاعت در رابطه با ائمه نجات بخش انسانه.
(حتماخبر داريد) ... فاطمه زهرا سلام الله عليها يگانه مخلوق خداست که پروردگار به خشنودي و رضايتش خشنود ميشه و به غضب فاطمه هم ناراحت. خيلي از اين معارف هم در ذهن ما زميني ها نمي گنجه !

ميخوام از مقام عصمت مطلق درمورد حضرت فاطمه بگم. (مطلق)تعجبي هم نداره .خدا اين مقام رو به حضرت فاطمه عنايت فرموده و تمام ائمه از حضرت فاطمه عصمت رو ياد گرفته اند.
فکرش رو بکن.مقامي که حضرت فاطمه در نزد خدا دارند ،هيچ کس حتي پيغمبر و يا امير المونين هم ندارند.هرچند تمام اين عزيران از يک نور واحد هستند اما مراتبي دارند که باز هم از فهم ما خارجه.
اين تجربه من رو شما ها هم امتحان کنيد ضرر نداره . براي من اقيانوس سود و رحمت بود.شما هم استفاده کنيد.
هر رو صبح قبل از اينکه کار روزمرت رو شروع کني با 3 بار ذکر((صلي الله عليک يا فاطم? الزهرا يا بنت الرسول الله)) وبا صلوات حضرت فاطمه شروع کن . يه روز چشم باز ميکني مي بيني که از گناه متنفري. يا حداقلش گناهات کمتر شده . همينطور ادامه بده تا جايي که احساس کني حضرت فاطمه ازت راضي راضي شدند. اصلا تا اخر عمرت ادامه بده.
علتش رو علما گفته اند که بدليل اينکه حضرت فاطمه منبع و منشا پاکي و طهارت هستند،عصمت مطلق در بين مخلوقات الهي هستند. با اين ذکر حضرت با تو همراه ميشند يعني در اصل اين تويي که با حضرت همراه ميشي. (يرون مقامي و يسمعون کلامي و يردون سلامي)
خوب نتيجه کار هم معلومه ديگه کسي که از گناه فرار ميکنه ، چرا نبايد از چشمه تسنيم نوش جان کنه؟ هان؟
خوب ديگه فکر کنم احتياج به توضيح بيشتر نباشه. ولي اعتقادمن اينه که همه ما.همه ماهايي که از سيره ائمه پيروي ميکنيم و ذره اي به حضرت فاطمه محبت و علاقه داريم و حتي به دوستداران حضرت هم علاقه منديم يه جورايي سر چشمه تسنيم راهمون ميدن هرچند روسياهيم ولي با تمام اين تفاسير وقتي به ياد وجود مقدس و نوراني اين پاکان عالم فکر ميکنيم . يه حال ديگه ميشيم . مگه نه؟
پس بياييد در سبقت گرفتن از هم در وادي عشق فاطمه و اولاد پاکش بکوشيم تا حداقل روز قيامت يه بهونه اي براي رفتن به  جوار اين خوبان داشته باشيم . خيلي سخته ولي ممکنه . بازم ميگم بتازيد ،در عشق و محبت انوار پاک معصومين بتازيد و از هيچ پيشامدي هراس به دل راه ندهيد که تنها راه سعادت همين راهه ولا غير.         ما رو هم دعا کنيد  . يا حق

شهيدرجائي

گالري تصوير2

 

و در تاریخ است که وقتی حضرت آدم به خاطر ترک اولی از بهشت رانده شده و در زمین قرار گرفت بعد از حدود دویست سال گریه و ناله و اشک و آه خداوند متعال خواست به آدم ترحم کند تابلویی را در مقابل چشمش قرار داد و فرمود : خداوند را با این اسامی مقدس بخوان . و آن اسامی این نام ها بودند :«یا حَمیدُ به حَقِِّ مُحَمَّد (ص)» «یا عالیُ به حقِّ عَلی(ع)» «یا فاطِر ُبه حقِّ فاطِمَة (س)» «یامُحسِنُ به حقِّ حَسَن(ع) » «یا قَدیمَ الاِحسان به حقِّ الحُسَین(ع)» . آدم خداوند را به این اسماء متبرک خوان چون به نام حسین رسید حالش دگرگون گشته اشک از دیدگانش جاری شد. به خداوند عرض کرد: «خدایا چه سری است .اسم پنجمی را که بر زبان راندم احوالم آشفته گشت؟» خداوند آدم رافرمود به آسمان بنگر .آدم نگاه کرده و آسمان را پر از دود و بخار یافت .خداوند فرمود :« این عطش و تشنگی حسین است و مصیبت تشنگی از همه مصیبت ها بالاتر است. او فرزند آخرین پیامبر یعنی محمد مصطفی(ص) است که امت جدش آب را به روی او و اطفالش می بندند و او را تشنه شهید می کنند .» و در روایت است که زبان امام حسین(ع) در روز عاشورا مانند چوب خشک بود و با لبانش که برخورد می کرد زخم می شدند.

? +? : گمنام ? تاريخ: یکشنبه 1386/01/05 ? موضوع: ?

بسم رب الشهداء

با سلام خدمت شما دوست عزیز!
در اين دنياي پر فريب و نيرنگ هر انکه بتواند خود را از گناه دور نگه دارد به عزت بزرگي رسيده است. خوشا به حال جوانان و نوجواناني که با وجود زرق و برق دنياي فريبنده خود را از دام شيطان به دور نگه مي دارند. شايد بعضي ها بگويند که شما تا ديروز انسان بد اخلاقي بودي و حالا خوش اخلاق شده ايي اما يک انسان دانا مايوس نمي شود و در جواب بايد گفت که من ديگر نمي خواهم انسان بدي باشم و ميخواهم خودم و خداي خودم باشم . دوست گرامي شما با رعايت اخلاق معنوي ميتواني به مراتب بالاي ايمان برسيد تا آنجا که در دنيا تسخير داشته باشيد. شرط آنست که فرمان بردار خوبي براي خالق خود باشي. دوست گرامي بدان که هر بار بر نفس پا بگذاري قدم بزرگي را به طرف خدا برداشته اي . در اينجا برادرانه به شما توسيه هايي را دارم 1- در راه جهاد با نفس هيچ گاه مايوس نشو 2- از ملامت ديگران احساس حقارت نکن چون در آن لحظه خداوند به تو افتخار ميکند و به فرشتگان ميگويد((بنده ي مرا ببينيد که از سرزنش ديگران احساس حقارت نمي کند)) 3- نماز اول وقت بخوان در هرکجا که باشي و بر خدا توکل کن4- سعی کن تا براي نماز صبح به راحتي بيدار شوي 5- بسيار دعا کن مطمئن باش که خداوند دعاهاي تو را مستجاب ميکند. 6- دوستان بد را ترک کن 7- اخلاق بد را ترک کن8- اميد وار باش که نصرت خداي کريم به تو نزديک خواهد بود . به اميد ديدار اقا امام زمان (عج)


منوي اصلي

· صفحه اصلی
· فهرست مطالب
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· پیام مهربانی
· شهيد محمد حسين ايزدي
· پیام مهربانی
· مناجات ناشنوايان
· متن وصیتنامه معلم شهید یدالله صادقی
· رایحه ی ظهور
· خوف و حزن دو مانع رسیدن به آرامش _ آرامش در قرآن
· فرزندم شهادت گوارایت باد...
· شرمنده ایم، اگر از یادتان غافلیم
· فکر کنید اینها پیاز داغ زیادی است!!


لينکهاي روزانه

· برای خدا و مهربانیهایش
· mahdiyeh.blogfa
· عقل و عشق
· جستجو ونجات در حوادث
· عقل و عشق
· درمان با قرآن
· استفتائات از رهبر معظم انقلاب


لينک دوستان

· ناگفته‌هایی از سردار شهید اسماعیل دقایقی
· عمليات كربلاي 4 مقاومت سياسي دشمنان را شكست
· زیارت عاشورا
· ادعاهاي بي اساس....
· متن وصيت نامه سياسي الهي حضرت امام خميني (ره)
· خاطرات شهدا
· چند تصویر
· آخرين دست نوشته سردار حاج احمد كاظمي
· جام شفق
· پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران
· گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران
· مقام و درجه شهادت
· منطق گریه بر شهید
· فضیلت گریه بر شهید
· هجرت ، ایمان ، جهاد
· اولیاءالله مرگ به صورت شهادت را بلا شرط از خدا طلب می کنند
· ایستادگی تا آخرین نفس
· خثیمه كيست؟
· منشأقداست شهید
· شهيد رجايي
· منزلت جهاد در اسلام
· جنگ در انديشه نظامی "اسرائيل"
· عقيده صهيونيسم
· آری! اسراییل نژادپرست است
· صهیونیست ها قاتلان کودکان
· ریشه های فکری و اعتقای صهیـونیســم
· یهودی نازی!
· خوی کشتار و خونریزی صهیونیست ها
· آينده "اسرائيل"
· وصيت نامه شهيد عارف يدالله صادقي
· قالب وبلاگ


امکانات






بانک صوت و فیلم مذهبی


طراح صفه وبلاگ

Template By: Tempha.com